قـُربانی ْ نوشْتْ

لاٰ حَوْلـَ وَ لاقـُوَّةَ اِلا بــِالله اَلعَلِیـِّ العَظیـمِـ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وَاذْکُر ِاسْمَـ رَبِّکـَ وَتَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلًا

و نام پروردگارت را یاد کن و تنها به او دل ببند
( سوره ی مبارکه  مزمل ، آیه ی شریفه ی 8 )

________________________________________

میدانی!

سخت ترین کار دنیا ، رفتن است ... رفتن از خود ... مخصوصاً‌ اگر این رفتن مُهْر ِ "برای رضای خدا بودن" هم بخورد

شروع میکنی ... همه لباسها را بر میکـَنی از تن ِ وجود ... یکی یکی رنگها را میشویی از جان ... و سعی می کنی فارغ شوی از همه امیالِ خوب و بد ...

سخت است ... در هر قدم یادت می رود برای خداست ... در هر قدم دلت تنگ می شود برای آن رنگها ... برای آن لباسها ... برای آن امیال ِ دوست داشتنی که باعث حرکتت بوده اند ... خیلی سخت است ...

اصلاً بیا این را تمرین کنیم با هم! ... یک شب ِ جمعه ... تنها کن خودت را ... تنهای ِ تنها ...

تنها که شدی ... اجازه بده غمـِ این ناتوانی ، غمـِ این سختی در بَر بگیرَدَتْ ... تسلیم شو ... تسلیم محض ِ صاحب!

تسلیم که شدی  ... گریه ات می گیرد ... بلندْبلند و هایْ هایْ ... نمیدانی چه بگویی ... حرف نمی آید ...

فقط هِقْ هِقـِ گریه است که مدام شکسته و شکسته تر می شود ... و هقْـ هق و هقْـ هقْ تَر ...

نگران می شوی که شاید کسی بشنود صدای گریه ات را ... اما ، فقط خداست گوش ِ شنوای تنهایی ات !

به صدای گریه ی خودت که گوش میدهی ... بیشتر دلت میخواهد گریه کنی ... بلندتر دلت میخواهد بخوانی اش ... نزدیکتر می خواهی بیابی اَش ...

از اینجا به بعد است که دیگر هر چه خاکساری ِ سعدی را واسطه می کنی ، راضی نمیشوی ...

دلت بهانه ی حافظ شدن می گیرد ... بسم الله می گویی و ...

//. روز نخست چون دَمـِ رنْدی زدیمـ و عشق

شرط آن بُوَد که جز رَه ِ آن شیوه نسپـریمـ ! .//

آدمی در عالمـِ خاکی نمی‌آید به دَسْتْ
عالمی دیگر ببایَدْ ساختْ وَزْ نو آدمی

گریه حافظ چه سَنْجَدْ پیش اِسْتِغْنایِ عِشْق
کانْدَرینْ طوفانْ نمایدْ هَفْتْ دریا شَبْنَـمی

* گریه ات که گرفت ،‌ تمام که شد زاری ات به حال خویش ، به پشت سرت نگاه نکن ... بلند شو ، راه بیفت و دور شو ...

* دور  ِ دور که شدی بایست و خوب نگاه کن تا ببینی چه عالَم کوچکی بود آن عالَمی که غریق ِ خویش کردهْ بودَتْ ! ... 

/ 5 نظر / 14 بازدید
سینا

سلام. این پست هم زیباست هم ترسناک. زیباییش بخاطر عشق به خداست و ترسش شاید بخاطر بریدن از همه چیز. و اگر عشق به خدا باشه بریدن از همه چیز هم قشنگ میشه. خیلی دوس دارم گریه کنم ولی نمیتونم. 3 سال گریه رو سرکوب کردم. الان بلد نیستم گریه کنم. و این خیلی بده.[گل]

یاس حسینیه

حسبی الله گیر کرده‌ام لای آهنرباها... گاهی وقتها دلم می‌خواهد بشوم قطب آبی! دنیا بشود قطب آبی بعد دلم میخواهد دافعه پیدا کنم! دافعه ای عظیم! دنیا بیاید سمتم و من از آن فرار کنم ... فرار کنم به سمت خدا بروم بنشینم مقابل درب کعبه، درست مثل آن موقعی که برای اولین بار زیارت شعبانیه را خواندم بعد بخوانم: " خدایا من از دنیا به سمت تو گریخته ام..." بعد ببینم منم و خدا من و در من و یک آغوشِ گشاده بدوم و بدوم سمت آن در، آن آغوش و خود را رها کنم توی آغوش خدا... وای.... بعد مستانه بچرخم دور خانه اش، بچرخم و بچرخم... دلم هوای احرام شعبان کرده...

صدف

بسم الله النور سرشار عزیز ، سلام حلول شعبان المعظم بر شما مبارک [گل] خوشحالم که شرایط ایده آلتان برای نوشتن فراهم شد . [لبخند] مثل همیشه عالی نوشتید ... آدم را یاد بر دل نشستن از دل برآمده می اندازد. [تایید][تایید] به نظرم می رسد گریه هم باید از طرف خودش رزق آدمی باشد ... الهی که در این شب جمعه و همه روز های ماندن در این عالم کوچک ببینیم کوچکی و حقارت دلبستگی هایش را و روزیمان باشد گریه ... و این تمرین قشنگ و البته لازم ....

سینا

برای آنکه به فرودستی گرفتار نشوی ، دست گیر آدمیان شو . حکیم ارد بزرگ [لبخند][گل]

ياس

سلام تبريك ميگم واقعا وبه پر محتوايي داريد موفق باشيد