قربانی نوشت ِ یک مشهد رفته!

لاٰ حَوْلـَ وَ لاقـُوَّةَ اِلا بــِالله اَلعَلِیـِّ العَظیـمِـ

ـــــــــــــــــــــــــــ

/. السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی ./

رفتم سفری را به عشق و برگشتم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سفر هوایی رفته ای ؟ ... من نرفته بودم ...

کوله بار که می بستم برای سفر ،‌ همه شدم بودم نیاز ... همه حاجت ... همه دخیل و التماس ...

میخواستم بروم بنشینم در آن فضای بهشتی و خواسته هام را یکی یکی بشمارم برای حضرتش ... و هی بگویم دیر شده آقاجان .. خیلی هاش دارد دیر می شود ... آقاجان... آقاجانم ... "آقا" ی ِ"فاطمه" ...

هواپیما که از زمین فاصله گرفت ... رفتیم جایی بالاتر از ابرها ... پایین پایمان اول ابر بود و از زیر گُله گُله های ابر بعضی وقتها زمین معلوم می شد ...

آنقدر رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به جایی که پشته پشته ابر بود و دیگر زمین هم نبود ... خط ِ افقی بود که زیر آن ، ابر بود و بالای آن ، قرص ماهِ شب چهارده بالای سر همه تاریکی های ناپیدای عالم ... آدم دلش میخواست در را باز کند و بپرد روی ابرها و ذوق کند از نرمیْ شان ... از ته دل ...

هی نگاه کردم و هی نبض این زمزمه در ذهنم قویتر می زد ... که اصلاً آن پایین آدمیزاد هم هست ؟؟ ... ما کجای این عالمیم اصلاً ... آن هم با این همه ادعا !! ... مثل یک وصله ی ناجور پا گذاشته بودیم جایی که در آن "هیچْ بودنِمانْ" بیشتر پیدا بود ...

یاد روزها و ماه های قبل افتاده بودم آن بالا ... یاد روزها و شب هایی که دلم خیلی گرفته بود ... یاد وقتهایی که به هر دری میزدم دلم باز نمی شد ... یاد آن وقتها که وابستگی ها امانم را بریده بود و دلبستگی ها بیشتر ... یاد آن وقتها که حس می کردم در وجودم تلّی انباشته شده از آرزوهاست ، که هر چه بیشتر برایشان دست و پا میزنم کمتر می رسم بهشان ... یا شاید هم باتلاقی که با دست و پا زدن، بیشتر در آن فرو می روم ...

اما حالا ... آن بالا ، بالاتر از ابرها ... پایین تر از ماه ... جایی که میدانستم بالاتر از آن هم خیلی بالاهای دیگر هست ... خیلی کوچک شده بودم ... بگویم حقیر اصلاً ... همه آرزوهام ... همه حاجت هام بی رنگ شده بود ... دندانهام را به هم می فشردم ...  هیچ حرفی برای گفتن نداشتم ...

به خودم قول دادم ... پام که به سنگفرش حرم رسید ... همه تن چشم شوم و خیره بگردم دنبال نشانه ها ... زبان در کام نگه دارم از حرف و خواهش و تمنا ... بگردم ببینم خدا برایم کجای حرم ،‌ چه چیزها گذاشته است ...

چند روزی که آنجا بودم ،، هی راه رفتم هی نگاه کردم ،، هی نگاه کردم هی راه رفتم ... هی گوش دادم هی خواندم ،‌ هی توی دفترچه ام نشانه ها را یادداشت کردم ...

بین این همه راه رفتنهای به پا و  راه رفتنهای به دل ... هی قیافه و یاد تک تک دوستان و آشنایان و فامیل دور و نزدیک، آدمهای دیده و ندیده آمد جلوی چشمام هی رفت ... و مدام نقش بست در دلم تصویر مردمی که این روزها بی گناه کشته می شوند ...

حتی دنبال آدم های رویای قبل از سفرم هم چشمهام هی دو دو زد ... سحر نیمه شعبان ، زیر نوای نقاره در صحن عتیق ، کنار اسماعیل طلا ... دیدم آن مرد خوشبختی را که توی رویام ، آن روز ،‌ روز تولدش بود ... برای میلاد آقا بلند بلند آواز می خواند و خَلقی گردِ آوازش جمع شده بودند و میخواندند همراهش ... از توی چشمهاش دوتا کبوتر بال بال زدند و به هوا پریدند ...

حالا هنوز هم گوشم پر از صدای نقاره است ... و چشمم پر از برق چراغ های رنگارنگِ آویزان از ریسه های جشن میلاد آقای عصر و زمان  ...

/. دوست ندارم این حال تمام شود ... ./

حالا که برگشته ام ... هنوز همان وابستگی ها هست ... همان دلبستگی ها هست ... هنوز هم من همان آدمی هستم که تا وقتی زیر ابرها هستم فکر میکنم محور عالمم ... هنوز ...

حالا که برگشته ام ... دوست دارم که بشود باز بروم بین همان ابرها ... که بشود دل را بفرستم پیش همان ابرها بماند ... بین همان ابرهای سفید ... که بشوند همْـ بازیْش ... که بشود همـْ بازیْشان ... دوست داشتم که بشوَمـ فارغ از آنچه هایی که باعث می شود خودم را زیاد ببینم ... آنچه هایی که زیاد دل بسته شان هستم ... آنچه هایی که زیاد وابسته ام بهـِشان ...

میدانی ... من دوست داشتم همه ی آن "تو" ها و همه ی این "تو" ها را برای خدا دوست داشته باشم ... همه ی واقعیت این است که من دوست داشتم برای رضای خدا به "تو" وابسته باشم ... و گاهی هم شاید دلبسته ...

حالا که برگشته ام ... خوب می فهمم که زیاد برای "تو" و "تو"ها جا باز کرده بودم ... اما هیچ با خودت فکر کرده ای که همین خود ِ "تو" ی "نیاز"،، چقدر می ارزیدی و می ارزی که این همه جا داده بودمَت ؟ ... و اصلاً چرا این همه جا داده بودمَت و چرا اینقدر می خواستمَت ... هیچ به این فکر کرده ای "تو"یی که بایستد جلوی برآورده شدن ِ خدایی ِ خودش ، هر آینه از بین می رود ؟ ... و هیچ فکر کرده ای که خیلی بزرگتر از من و تو ، همیشه خداست ؟ ...

من به همه ی اینها فکر می کنم این روزها ... و به این فکر می کنم که اصلاً آیا "تو" الفبای ارزیدن را بلد بودی ؟!! ... گمانم بلد بودی ... خوب هم می ارزیدی ، اما یادت رفت ... دیدی می ارزی برایم و همین سرکشَت کرد ... آنقدر سرکش که فراموش کردی بالاخره یک روز ِ خوب خدایی هم می آید و در آن، درست خواستن ِ دلخواسته ها و نیازهایم برایم کمی معنا می شود ... میدانم که شاید اگر نبود اشتباهات کوچک و بزرگ ِ من ،‌"تو"ی "نیاز" این همه بیراه نمی رفتی ... میدانی! ... آن چند روز هر چه بیشتر دنبالت گشتم کمتر یافتمت ...

بالای ابرها ، تو نبودی ... توی شکل ِ ماه ،‌ تو نبودی ... تو حتی چراغی خاموش ،‌ آویخته از ریسه های نور برای میلاد آقای عصر و زمان هم نبودی ... حتی توی گریه های زنی که غمی بزرگ داشت ... حتی توی زمزمه ی پسر جوانی که کنارم شعر ِعشق می خواند با آقایش ... حتی توی قامت بستن کودکان به نماز ... تو حتی ذره ای از گرد و غبار ِ فرش ِ زیر پای زوار هم نبودی که می تکاندَنْدَش در تابوت آدمی ،‌ تا شاید خاکی باشی که آب شوی بر آتش ِ "رفته ای" ... و همه ی اینها چیزهایی بود که من میخواستمشان و تو نبودی ...

هیچکدام نبودی،‌ و من هنوز هم دوست داشتم پر و بالت بدهم و فکر کنم یکی از آن "کبوترها"یی که نشسته اند روی سقاخانه ی اسماعیل طلا ...

خیلی دعات کردم .... خیلی ... که بتوانی دوباره کبوتر باشی و باز هم بنشینی بهترین جای عالم ... که بیاَرزی ... که سربلند باشم از این همه خواستنَت ... از این همه دوست داشتنَت ...

/. ببین خودت را ... جای خوبی ست برایت ؟ ... خوب جایی پرانده اَمَت ،‌ نه ؟ ... ./

حالا که بهترین جای دنیا پروازت داده ام ... بیا و تسبیحت را از روی دلم بردار ... من آزاد شده ی امام رئوفم ...

این تسبیح هدیه آقای رئوف است ، به گمانم ، به "تو" ی "نیاز" ... اگر بار برداری از دل دخترکی ...

/. توی دستهای خودت بیشتر برازنده ی ذکر است ... مبارکت باشد ... ./

این پست کامل نیست ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

* این "تو" ها ، معادل تمام نیازها ، چیزها و کسانی ست که باعث دلبستگی یا وابستگی ام بودند ،‌ هستند ، و خواهند بود ...

* این "تو" ها را پرانده ام بروند برای خودشان عشق کنند آن بالا ... پیشکش شان کردم به حضرت آقای رئوف و تنها از دور نگاهشان می کنم ...

* از اینکه وابستگی ها و دلبستگی های کبوترواری دارم که می توانم آزادشان کنم ... و می توانند به عنایتِ آقا ، ذکر ِ الله دست بگیرند ... شاکرم .

ـــــــــــــــــــــــــــ

تازه رسیده بودیم مشهد ... کُلی ذوق و شوق داشتیم هر چهار نفرمان که حتماً اولین نمازمان را در حرم بخوانیم ... مـُهری که خواهرم از کربلا برایم آورده بود را زمین گذاشتم و  ... "الله اکبر" ... میخواستم شب بمانم همانجا ... اما خواهرجان با اینکه محل اقامتمان کمتر از 5 دقیقه با در ورودی حرم فاصله داشت ، فرمودند: نه! نمیشه! ... ناراحت شدم ... بلند شدم و بی هیچ حرفی همراهشان رفتم! ... از در که زدیم بیرون انگار نظرش عوض شده باشد گفت : میخواهی بمانی برگرد خب! ... شانه بالا انداختم و گفتم : نه ،‌ شبهای بعد می مانم ...

وقت نماز صبح که دوباره رفتیم حرم متوجه شدم مُهری را که دو سال بود هرجا میرفتم همراهم می بُردم ، دیشب وقت آن ناراحتی ِ لحظه ای جا گذاشته ام توی حرم ... گفتم : معصوم! دیدی این یکی مُهر قسمتش توی حرم چرخیدن شد! ... خواهرم که میدانست چقدر دلبسته آن مُهر کربلایی بودم گفت : خانم! مبارک است ... کربلاروا شدی انگار ...

نیمه شب بود ... تنها نشسته بودم توی صحن انقلاب ،‌ درست روبروی گنبد نورانی آقا ... مُهر نداشتم ... به آقایی که کمی آن طرفتر نمازش را خوانده بود و غرق تماشای گنبد شده بود نگاه کردم ... چندتا مهر روبرویش روی زمین بود ...

گفتم : آقا ، یکی از آن مُهرها را به من میدهید؟ ... مُهر پیش روی خودش را برداشت و گرفت سمتم و گفت : ... بگیر ، تربت کربلاست این یکی! ... یک آقایی هم که پشت سرم بود و اصلا ندیده بودم حضورش را ،‌ نمیدانم به چه دلیل نامعلومی زود بلند شد ، مهر خودش را برداشت و گذاشتش مقابل من ... من که مُهر داشتم !! ... نگاهش کردم ، رویش به یک خط و طرح خیلی زیبایی که تا به حال ندیده بودم نوشته بود "علی بن موسی الرضا" ... گذاشتمشان کنار هم ... مانده بودم روی کدامیک سر به سجده بگذارم ...

تا تو زمین سجده ای ... سر به هوا نمی شوم!

* بعد از اولین نماز جماعتی که توی حرم خواندیم ، نمیدانم چرا دلم ناخودآگاه دنبال دختری به نام "تماشا"  گشت که انگار نشسته بود میان نمازگزاران ... دنبالش میگشت تا یک "قبول باشد" بهش بگوید ... روزیش باشد نماز جماعتِ حرمـِ امام رئوف علیه السلام ... ان شالله ...

ـــــــــــــــــــــــــــ

( وقتی برگشتم ، شنیدم که می گفتند روز نیمه شعبان ، یک عالِم شیعه را کشته اند و جسدش را روی زمین کشیده اند ... شهید شیخ حسن شحاته ... بمیرم برای دل امام عصر و زمانم که در روز میلادش هم ، شیعیان و دوستدارانش را به خاک و خون میکشند ... امان از این روزگار ِ سخت ، پناه بر خدای قهار ِ قادر ِ متعال ...)

کاش لیاقتِ زودتر آمدنتانْ را داشتیم آقا ...

ـــــــــــــــــــــــــــ

/ 14 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هشت بهشت

انشاءالله باهم بريم

سینا

سعادت و خوشبختی انسان در حفظ و کنترل اعضاء و جوارح خود از هرگونه کار زشت و خلاف است. امام سجاد (َع) [لبخند][گل]

سینا

گندم و سیب بهانه است، وقتی من و تو خودمان فریب عشق را خورده ایم!(دوست خوبم وحید بحرینی)[لبخند][گل] http://jazirehkh.blogfa.com//

پریسا

من هم تا قبل ار عمره سفر هوایی نرفته بودم حس جالبی بود لحظه ی کنده شدن از زمین خوب نوشتید بهتره بگم خوب حسش کردید و از حستون نوشتید چقدر این پست خوندنی بود.... آخرش روی کدوم مهر ها سجده کردید؟! قسمتتون بشه کربلا قسمتمون بشه :) [گل]

پریسا

باز میام میخونم و می نویسم اگه عمری بود :| :)

سینا

سلام[گل] 1- درکتون میکنم. حس خیلی خوب و قشنگیه موندن تو حرم اون هم تنها. عجب ضد حالی زد خواهر شما. 2- آی که چقد نماز صبح اول وقت تو حرم حال میده. یه جور خاصیه.یه آرامش و نشاط عجیبی به روح و روان آدم میده.(دلم خواست) انشاالله به زودی سفر کربلا برید و به سلامت برگردید. 3- معلومه دلت خیلی پاکه و قلبت بزرگ. تا حالا برای من اتفاق نیفتاده که مهر نداشته باشم و اینچنین آدمایی اینچنین مهر بم بدن. 4- " تا تو زمین سجده ای / سر به هوا نمیشوم." خیلی زیباست. خیلی حرف داره.احسنت. 5- نماز جماعت، دخترِ تماشا، قبول باشد، روزیش باشد نمازِ جماعتِ حرمِ امامِ رئوف علیه السلام.... انشاالله. انشاالله. انشاالله. 6- همون روز هم 4 شیعه رو کشتن اگه اشتباه نکنم مصر بود. تو مراسم جشن میلاد امام زمان.

سینا

خدا انشاالله هر روز و هر لحظه دلتون رو به خودش نزدیکتر کنه و همیشه سلامتی و خوشی و خوشبختی بتون بده. آمین.[لبخند][گل] خیلی دوست دارم برم حرم ولی... نمیدونم... بی خیال نگم فکر کنم بهتر باشه.[ناراحت]

سینا

هرچه انسان، وجود ارزشمندتری داشته باشد به همان اندازه مودب و فروتن است.[لبخند][گل]

سینا

میدونم کامنت قبلی که درمورد حرم نوشتم براتون سوال شده. ولی ترجیح میدم چیزی نگم. ببخشید. بعضی وقتا یه حس بد به ... دارم.

صدف

بسم الله النور سلام به شما مشهدی خانوم کربلایی ان شااله... امروز دوباره مطلبتان را خواندم . و دوباره لذت بردم [لبخند][لبخند] اما جالب اینجاست که نمی دانم چرا دفعه قبل نیمه کاره خوانده بودم . خودم هم متعجبم !!! اما خوشحالم که خاطراتم زنده شد ... با خاطراتتان . مهری که مسجد سهله روزیم شده بود را توی صحن حضرت عبدالعظیم میان شلوغی گم کردم ... غصه خوردم ... چون حتی فرصت دو ساله همراهی شما را هم نداشتم . الهی که هر دومان کربلا روا شده باشم . خوشحال می شم همسفر زیارت دل دریایی تان باشم !!! بازم زیارت قبول [گریه][گریه][گل][گل][گل]