... ۩ عـلــی ۩ قـَلـْبـــ ِـعـٰالَمْ است ...

باور کن خیلی شیرین است که یکْ تازهْ از مکهْ برگشتهْ ،

یکی که لیلة‌ الرغائبش را در حرم امن الهی نشسته باشد و زمزمه وار دعای کمیل خوانده باشد ، یکی که هنوز از گــَردِ راهِ  زیارتِ خانه ی خدا نرسیده است ،

بیاید با آن چشم های معصوم و خندانش توی چشمهات نگاه کند و بگوید ؛ برویم مشهد ؟ هان ؟ برویم ؟

باور کن خیلی قشنگ است فکر کنی که اذنی و دعوتی مستقیم از خانه ی خدا  رسیده باشد برای رفتنت به جایی که عین بهشت نه ،، که خود بهشت است ...

باور کن خیلی دلچسب است ،‌ تو هم توی برق چشمهایی که نور خدا در آنها می درخشد خیره شوی و بگویی ...

و قم ؟ ... کمی مکث کند و بگوید ؛ مشهد! ... و تو با سرسختی بگویی ، و قم! ...

و خودْعزیزیْ کنی برای صاحب ِ اصلی ِ برق نگاهش که ... و حضرت معصـومه! ... و جمکــران! ...

و خنده ات بگیرد ،‌ خنده ای شیرین ... از این فکر که خدا به طماع بودنت به خوبی ها لبخند می زند ...

چند سال است که این بیا برویم ها به قم و مشهد و کربلا گفته می شود و نمی شود رفت ...

اما خدایای من! ... این یکی "بیا" گفتنتان یکی از شیرین ترین "بیا"هایی بود که تا حالا شنیده ام ...

چسبید ... مثل چسبیدن ِ تماشای بالا رفتن ِ بخار یک فنجان چای داغ در یک شب سرد ِ مه آلود ، با دست هایی که آنها را از فرط سرما ،‌ زیر بازوها پنهان کرده باشد ، آدم! ...

حالا چه فرقی دارد این بار هم نشود بروم یا بشود ... مهم همین "بیا" گفتنی ست که به جان و دلم نشسته است!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعضی زن ها هستند که همیشه ذهنم را به خود مشغول می کنند ... مثل حضرت مریم ... آسیه ...

مثل بانو هاجر که در جوار کعبه به خاک سپرده شده و مسلمان که باشی برای طواف خانه ی خدا باید همزمان دور مقامش طواف کنی تا حَج ت مقبول افتد ...

چرا راه دور بروم ... حضرت فاطمه ...

اما از این چند تن که بگذریم .. زن هایی هستند که گاهی خیلی خیلی درگیر داستان زندگیشان می شوم ...

مثل حلیمه ، آمنه ، خدیجه ... مثل ام البنین که عجیب دلم به نامش پیوند خورده است ...

اما یکی این میان هست که یادش ، حرفش ، نامش ، همیشه تن مرا میلرزاند ... فاطمه بنت اسد ...

این روزها دارم به فاطمه بنت اسد فکر می کنم ... که هم مادر آخرین رسول شد و هم مادر اولین امام بود ...

زنی شیر زاده که خود نیز شیر زاد ... زنی که کعبه برای ورودش شکافت ... زنی که خدا به مهمانی پذیرفتش در خانه ی خویش ...

چقدر زن بودن لذت بخش است وقتی بدانی زن بودن یعنی مثل آنها بودن ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

مادر می گفت آدم دلش می سوزد ... از دور قبر بانو فاطمه بنت اسد را می بینی ... یک تکه سیمان ...

اشک مدام ضربه میزد به دیواره ی چشمهایم که بریزد بیرون از ظرف کوچک َِ تنگ شده اش  ...

وجودم منقبض شده بود از غصه ی آنچه که تعریف می کردند ... اما فکر ِ عظمتِ شکافته شدن کعبه باز کرد رگ های قلبم را ...

آنقدر باز که خون دوید در پیکرم و سر راهش سلام کرد به همه ذراتِ جانم  ... آدم ، وجودش پر از شُکوه می شود...

مادر می گفت مگر من می توانستم غار حراء نروم !! ... رفته بودند ... 2500 پله ی رو به بالا و پایین را ... نماز خوانده بودند در جایگاه اقرا بسم ربک الذی خلق ... جایگاهی که شاهدش علی بود ...

خواهر می گفت ... روضه ی رضوان یعنی غربتِ شیعه ...

می گفت نوشته های روی دیوارهای خانه ی حضرت علی را رنگ کرده بودند که کسی نخواندشان ...

و من به عبدالشیطان های کورْ دلی فکر می کردم که غافلند از اینکه علی از میان همه رنگ ها نمایان است ...

فدای مظلومیتشان ... خواهر می گفت توی مسجد النبی ، هیچ جا اثری از نام علی نیست ...

او می گفت و من مدام دو دست ِ بالا رفته ی غدیر توی ذهنم نقش می بست و دلم دلش گریه میخواست ... گریه ای از سر رضایت ... برای شیعه متولد شدنم ...

خواهر عکس هایش را نشانم داد و گفت ،‌ اینجا را ببین ... این بابِ علی ست ...

به عکس که خیره می شدی ، از این باب انگار می دیدی همه عالم را ...

علی چَشْمِ عالم است ... علی قـَلْبِ عالم است ... علی روح و جان و روانِ‌ عالم است ...

/ 13 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آذر زمانی

سلام سرشار مارو بردین بخانه ی خدا دست شما درد نکنه

سینا

من همیشه گفتم اگه پولم اینقد بشه که بتونم برم مکه، نمیرم. پولشو میدم به یه جوون نیازمند که میخواد تشکیل خانواده بده ولی بخاطر بی پولی نمیتونه.

سینا

به قول سهراب: کعبه ام بر لب آب کعبه ام زیر اقاقیهاست کعبه ام مثل نسیم میرود باغ به باغ میرود شهر به شهر...

سینا

بله کاملا درست میگید شما. اطراف کعبه نباید از شیعیان خالی بشه. ولی خیلی برام سخته ببینم میتونم مشکل یکی رو حل کنم و کاری نکنم براش.

سینا

...و چقدر باید دوباره راه ِ طولانی را طی کنم ، تا به خانه ی خویش برگردم و درهمان نماز ساده ی خویش ، تصور ِ خدا را در کمک به مردم جستجو کنم... (زنده یاد حسین پناهی)[گل]

سینا

همیشه یادمون باشه که نگفته ها رو میتونیم بگیم اما گفته ها رو نمى تونیم پس بگیریم[گل]

pouya

و چه شیرین تر است وقتی که بدونی خود خدا از کجا برات دعوت نامه فرستاده و با یکی از بهترین بندگانش تو رو همسفر کرده که حالا بری مشهد و قم و ..خوش به حالتون کافیست زمزمه ای باشیم بر عالم هستی تا خدا باران مهربانیش را بر ما نثار کند و فراموشمان نکند و اما علی علی زیبا ترین نام جهان است روز پدر هم مبارک

سینا

کسي که نداي دروني خود را مي شنود، نيازي نيست که به سخنان بيرون گوش فرا دهد. مولانا جلال الدين بلخي[گل]

صدف

بسم اله النور عالی است که حس خوب دعوت شدن دارید ... خوش به حالتان و من اینجا در قم .... زیر سایه ی بانو ی آب و آیینه ... اگر توفیقی باشد ... یاد دل پاکتان هستم موید باشید و سرشار از حس خوب بندگی