دو تا گنبد توی چشمهاش می درخشید

لاٰ حَوْلـَ وَ لاقـُوَّةَ اِلا بــِالله اَلعَلِیـِّ العَظیـمِـ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرد خودش را از بین شلوغی ِ دَم ِ طلوع نیمه شعبان ِ حرم بیرون کشید و حل شد در ازدحام جمعیت زنده ی صحن عتیق ... کنار اسماعیل طلا ، برق دو چشم به نگاهی گذرا توجهش را جلب کرد ... ذهنش درگیرتر از این حرف ها بود که ثانیه هاش را صرف بیرون ِ دلش کند ... همینطور که میگذشت ، صدای دخترکی او را به خود خواند ...

ـ ببخشید آقا! ...

مرد به خیال اینکه مخاطب ، کسی دیگر بوده بعد از یک مکث کوتاه به راه خودش ادامه داد ... دخترک همینطور که از بین جمعیت راه باز میکرد ، به سرعت قدمهاش اضافه کرد تا خودش را به او رساند ...

- آقا ...

مرد ایستاد ، نگاه کرد به دو چشم درخشان که از کنار سقاخانه دنبالش کرده بودند و حالا روبروش ایستاده بودند،‌ نمیدانست در برابر دختر آشنایی که نمی شناسدش چه عکس العملی باید نشان دهد ، سر به زیر انداخت ...

دختر گفت :  ببخشید میشه یه سوالی از شما بپرسم؟ ... مرد مُردَّد سرش را تکان داد و گفت : البته ، خواهش می کنم! ... دختر نگاهش را از گنبد طلایی آقا گرفت و به مرد نگاهی انداخت ،‌ دو گنبد طلایی توی عمق چشمهاش نشسته بود گفت : شما ... امروز تولدتون هست ،‌ نه؟ ... مرد که در دلش هاج و واج مانده بود چیزی نگفت ... اما دخترک مُصِر بود ، برای همین دوباره پرسید: هست؟ ... مرد گفت : بله ،‌ ولی شما از کجا میدونید؟ ... دخترک لبخندی  زد و گفت : یکی از اینها رو بردار ،‌ هر دوش کربلاییه ...

مرد دید که دخترک دو تا تسبیح توی دستهاش را به سمت او گرفته ... یکی تسبیح تربت و یکی تسبیح زیبای تزیین شده ... هنوز هم مردد بود ... تسبیح تربت را برداشت ... دو تا گنبد توی چشمهای دختر درخشید و گفت : اگر من جای شما بودم این رو برمیداشتم ... و اشاره کرد به تسبیح زیبای تزیین شده ی کف ِ دستش ... مرد که انگار یخش آب شده بود گفت : آخه اون دخترونه س! ... دخترک آرام و مصمّم گفت : بله ، ولی اگر من جای شما بودم اینو برمیداشتم ... و دستش را به سمت مرد دراز کرد و گفت : برش دارید  ... مرد متفکر و گیج ، تسبیح تربت را با تسبیحی که توی دست دخترک بود عوض کرد ... کلافه بود ... و کنجکاو ...

دخترک به مرد گفت : میشه دستتون رو بیارید جلو ... مرد بی حرف دستش رو بالا آورد و دخترک تسبیح تربت را کنار آن یکی تسبیح گذاشت کف دست مرد و گفت : تولدتون مبارک! ... کمی غم توی دل دخترک بود که موج میزد توی چشمهاش ... بغضش را فرو خورد و  ادامه داد : ذکر شبهاش لا حول و لا قوة الا بالله هست ، کوتاهی نکنید در حقش ... و همینطور که گوشه چادرش را کنار صورتش مرتب میکرد و گفت : مواظب تفاوت هاتون باشید ...

یادش بود سلام نکرده به مرد ... گفت : سلام خدا به شما ... و همینطور که نگاهش به سمت گنبد طلایی می چرخید ... دور شد ... مثل آهویی که ضامن ِ دلش شده بود امام ...


/ 3 نظر / 13 بازدید
fars

آيا بالاخره راهي براي کسب درآمد از اينترنت وجود دارد ؟؟؟ يک راه مطمئن و درآمدزا براي کسانيکه مايلند از صفر شروع نموده و از هيچ به همه چيز برسند درآمد بسيار زياد , آسان , مطمئن و قانوني براي صاحبان سايتها , وبلاگها و بازاريابها با هر بازديد و سابقه فعاليتي که داريد به گروه ما بپيونديد >>> و طعم واقعي پول اينترنتي را حس کنيد <<< آيا تا به حال انديشيده ايد که مي توانيد در منزل و بدون نياز به خروج از منزل حتي تا سقف 755 هزار تومان در ماه نيز درآمد داشته باشيد؟؟؟ براي کسب اطلاعات بيشتر به لينک زير مراجعه کنيد http://www.fars.eoo.ir

صدف

بسم الله الرحمن الرحیم خوش به حال مرد ! عالی بود . سپاس[دست]

ساحل

سلام بر شما چه سعادتی داشتید [لبخند] منم وقتی از اخبار می شنوم هزاران آدم از جنس خودمان قربانی تیرو تفنگن از زندگی بر روی این زمین خاکی پشیمان میشوم